۱۴ عکس جدید جدید ... از یانگوم
که سایت رسمی لی یونگ ارائه کرده ( هیجا عکسا رو گیر نمیاری )
کوفتت بشه اگر ببینی و نظر ندی
برای دیدن عکس ها برید به ادمه مطلب....

.:: پچ تيم ملي ایران براي فيفا 2008 ::.
امكانات اين پچ :
1- حضور تيم ملي ايران در فيفا 08
2- لباس خانه و بيرون تيم ايران (2GK)
3- لوگو و پرچم و تبليغات جديد دور زمين.
4- چهره هاي بازيكنان تيم ملي در منو ها
حجم > ۳.۶ مگابایت : دانلود
آموزش نصب : لطفا نکات زیر را رعایت کنید
1 - لطفا فيفا خود را كامل حذف و مجددا نصب كنيد بعد از آن پچ را روي فيفا قرار دهيد.
2 - نصب پچ بصورت اتوماتيك مي باشد.
3 - لطفا قبل از اجرا بازي فيفا 08 فولدر FIFA08 در My Documents را حذف نماييد.
کاش عشق را درست تعبیر می کرد. کاش عشق را می شناختم تا درست تعبیر کنم برایش...
کاش سراب عشق فریبش نمی داد و کاش نمی شکست و کاش دلم نمی گرفت از شکستنش...
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه ميذارن
کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستي رو وارد ميکنن
پول و کارت رو ميگيرن و ميرن
دخترها
با ماشين ميرن دم بانک
در آينه آرايششون رو چک ميکنن
به خودشون عطر ميزنن
احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن
در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن
در پارک کردن ماشين خيلي مشکل پيدا ميکنن
بلاخره ماشين رو پارک ميکنن
توي کيفشون دنبال کارتشون ميگردن
کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
کارت تلفن رو ميندازن توي کيفشون
دنبال کارت عابربانکشون ميگردن
کارت رو وارد دستگاه ميکنن
توي کيفشون دنبال تيکه کاغذي که کد رمز رو روش ياداشت کردن
ميگردن
کد رمز رو وارد ميکنن
?دقيقه قسمت راهنماي دستگاه رو ميخونن
کنسل ميکنن
دوباره کد رمز رو ميزنن
کنسل ميکنن
دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه
مبلغ درخواستي رو ميزنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
مبلغ بيشتري رو درخواست ميکنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن
انگشتاشون رو براي شانس رو هم ميذارن
پول رو ميگيرن
برميگردن به ماشين
آرايششون رو توي آينه عقب چک ميکنن
توي کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن
استارت ميزنن
پنجاه متر ميرن جلو
ماشين رو نگه ميدارن
دوباره برميگردن جلوي بانک
از ماشين پياده ميشن
کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (این پسراحواس نميذارن براي
آدم )
سوار ماشين ميشن
کارت رو پرت ميکنن روي صندلي کنار راننده
آرايششون رو توي آينه چک ميکنن(درست مثل خودم)
احتمالاً يه نگاهي هم به موهاشون ميندازن
ميرن توي خيابون اشتباه
برميگردن
ميرن توي خيابون درست
پنج کيلومتر ميرن جلو
ترمز دستي رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا اينقدر يواش ميره)




![]()
واژه «عيد» از ريشه عود گرفته شده و به معناى بازگشت است، و واژه «فطر» از فطرت گرفته شده و به معناى سرشت است. بنابراين عيد فطر؛ يعنى بازگشت به فطرت و سرشت.
عيد فطر يكى از دوعيد بزرگ در سنت اسلامى است كه درباره آن، احاديث و روايات بي شمار وارد شده است. مسلمانان روزه دار كه ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشاميدن و بسيارى از كارهاى مباح ديگر امتناع ورزيده اند، اكنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مىطلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است.
از وبلاگ مذکور دریافت شد.

به قول یارو گفتنی درود!



خاطرات پاییز پشت نیمکتهای چوبی و خط خطی شده و روی تخته سیاه گچ نویسی
شده شکل می گیرد و بعد از 9 ماه از بهتــرین روزها و نابتــرین لحظه های زندگیتان را پر
از طراوت و جاودانگی می کند...
مهر سر آغاز فصل آسمانهای ابری ، بادهای سرد ، غروبهای دل انگیز ، برگهای نارنجی،
است ؛ اما همیشه بوی تـــازگی می دهد. بوی دوستیهایی که تــجدید می شود.
بوی قهرها و آشتیهایی که تـــکرار می شود . بوی کتـــابها و دفتــــر های تــازه ای که
ورق می خورند و بوی اخمها و لبخند های معلمها یی که همیشه خدا برای فردا های ما دلنگران اند .
مهر عطر کهنه خاطرات غبار گرفته بزرگترها را هم به همراه دارد! اولین روز مدرسه ،
وقتــی کوچه پس کوچه های شهر پر می شود از قیل و قال بچه ها آنها هم همراه با نفس گرم مهر قدم بر سرزمین
رنگی خاطراتشان می گذارند و یاد روزهای خوشی را زنده می کنند که فازغ از دغدغه های زندگی
ماشینی و یک نواخت ملال آور روزها و شبهای که از پس هم می آورند دنیا را از شور و شر سر خوشانه

نظر یادتون نره


.....شاید امروز... روزهاست که از این بودن دلگیرم
شايد با امروز روزهاست که در خلوت من ديگر هيچ چيز سر جايش نيست.....
شايد با امروز روزهاست که دلم آرام آرام در خراب آباد اين سينه می ميرد......
شايد با امروز روزهاست که آسمان در هر طلوع آبی مهرانگيزش را بيش از ديروزها می بازد.....
و هر سطر نيرنگ اين واژه ها را بر سپيدای نگاه می نويسد.....
سرمای ثانيه ها امروزها را بيش از ديروزها می ميراند.....
شايد با امروز روزهاست که شور زيستن در سکوتی خاکستری خاموش می شود....
شايد با امروز روزهاست که من می دانم آشيانه ای بر فراز آن تک درخت برای هميشه خالی خواهد ماند...
شايد با امروز روزهاست که همهمهء اندوه ، سکوت نازک و خيالی غالب بر قالب مرا می شکند....
و رنگين کمان تک رنگ باورم ،سبز، در آرزوی بهار رنگ می بازد.....
..... شايد با امروز روزهاست که ماهتاب در سياه اين شب راه گم کرده ست


بنزين رحم نداره
مرد درشت هیکلی که اول صف ایستاده بود با ناراحتی تمام یه دستشو مثل بچههای اول ابتدایی برده بود بالا
میگفت: با این برگه چیکار کنیم؟
صف خانم و آقا نداشت از اول صف تا آخر صف طوری بود که چادری و غیر چادری دختر و پسر فرقی نداشتن اینهو صف آخرت هستش.
منم که هرجا باشم به نوعی فوضولیم گل میکنه از پشت هر طوری شده خودم رو رسوندم پشت باجه. آره باجه باجهی پاسخگویی که این باجه فقط کارش پاسخگویی به این صف نبود چرا که کار اداره پست فقط محدود نمیشه به کارهای کارت سوخت.
با این حال که خودم رو از در پشتی رسوندم به این باجه فقط و فقط یه چیز جالبتر از همه این بود که همه از اول صف تا آخر صف امید داشتن «امید» بله چون بیشتر این افراد تا اونجایی که من خودم و دیگرون و خودش دیده بودیم بیشتر از چند روز بود که اسیر این صف بودن.
همون آقای درشت هیکل یادتون هست گفتم اول صف بود. ایشون برگشت گفت:

عید سعید فطر
روز شنبه اعلام شد.
در دو روز گذشته کاربران ایرانی شاهد اختلال در سیستم فیلترینگ کشور بودند که باعث مسدود شدن دسترسی کاربران ایرانی به سایتهای بزرگی همچون گوگل و سرویس وبلاگ بلاگفا و چندین سایت مطرح دیگر شده بود. خوشحالیم از اینکه مسئولین شرکت فناوری اطلاعات و دیگر شرکتهای فعال در زمینه فیلترینگ این اختلال را پس از چندین ساعت برطرف کردند. اما حقیقت این است که اشتباهی بزرگ در سیستم فیلترینگ کشور اتفاق افتاده بود. وجود چندین سایت بزرگ و پرکاربرد و حتی سایتهای برخی مقامات کشور در فهرستی جدیدی از آدرسهای اینترنتی که توسط سیستم فیلترینگ شرکت فناوری اطلاعات و همچنین پیمانکاران فیلترینگ در کشور در دو روز گذشته فیلتر شدند نشان از آن دارد که مطمئنا فهرست فوق مورد بررسی دقیق نیروی انسانی قرار نگرفته بوده است. این اشتباه علاوه بر آنکه باعث اختلال در دسترسی کاربران ایرانی به اینترنت و موجی از نگرانی بین آنها شده بود می تواند باعث بی اعتمادی فعالان و کاربران ایرانی به سیستم فیلترینگ نیز شود.
مطمئناْ فیلتر شدن یک سایت بزرگ (بخصوص اگر سایت ایرانی و متعلق به بخش خصوصی باشد) حتی برای چند ساعت باعث نگرانی کاربران سایت و صدمه به اعتبار و اعتماد کاربران به سایت شده و چه بسا باعث خسارات مالی نیز شود. جای تاسف دارد که شرکت فناوری اطلاعات تنها به صدور یک اطلاعیه آنهم با عنوان «امکان دسترسی به موتور جستجوی گوگل فراهم است» و بدون به اشاره به مسدود شدن اشتباهی سایتهای فارسی یا ایرانی و عذرخواهی از کاربران ایرانی در وب سایت خود کفایت کرده است.
ذغدغه ها و نگرانی مسئولین در دسترسی کاربران به محتوای سایتهای ناسالم و غیر اخلاقی برای ما قابل درک است، اما آیا ایشان نیز انتظار کاربران در دسترسی بدون اشکال و با کیفیت به اینترنت و همچنین زحمات فعالان سایتهای فارسی را درک میکنند؟
http://tinypic.com" target="_blank">http://i21.tinypic.com/2qlr2fo.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">
http://tinypic.com" target="_blank">http://i23.tinypic.com/24dj15g.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">
جمعه، 28 آذر، 1382
رويا
اشکهايم را پاک می کنم و دفترچه را آرام توی کشو می گزارم. جملات توی دفترچه دائم جلوی چشمم حرکت ميکنن انگار اين من هستم که دارم فرياد می زنم بعضی از اين جملات را با خودم تکرار می کنم -----ای کاش روزی ببينم محبت اين زائيده ترس بشری روزی به پايان رسيده است ای کاش خداوند دوباره متولد شود وپايان بدهد اين زخم ابدی بشر را وای کاش ...----دور حوض با شدت دنبال رويا می دوم که يکهو پاش گير می کنه به لبه حوض و پرت ميشه توی آب باصدای بلند می خندم آخيش دلم خنک شد تا تو باشی که منو خيس بکنی از توی حوض با مشت روی من آب می پاشه مامانم روی تراس دادميزنه دختر بيا بيرون سرما می خوری ٫ امان از دست تو نمی دونم چرا تو همش بايد با پسرها بازی کنی بيا برو تو. از کنار حوض بالا مياد آرام بهم ميگه حالا حسابتو ميرسم بعد منو حل ميده توی آب حسابی حالم گرفته ميشه. رويا از من ۲ سال بزرگتره توی خونه ما منو رويا و مريم و حبيب توی يک گروه هستيم حبيب برادر کوچيک منه مريم هم همسن منه بقيه بچه ها هم توی گروه مخالف هستند. رويا هميشه برای اذيت کردن ديگران کلی نقشه توی کلش داره يادمه اون روز چطوری حال زهرا خانم را گرفت آخه زهرا خانم در غياب مامان کلی بداخلاق ميشه و خدا نکنه که بهش بگی نهار کی حاضر ميشه اونوقت ديگه خبری از نهار نيست. يک روز رويا توی ظرف آشی که همسايه آورده بود کلی فلفل ريخت آخه توی خونه ما فقط زهرا خانم است که آش دوست داره يکبار ديگه هم بخاطر اينکه نگذاشته بود با چرخ خياطی برای عروسکهاش لباس بدوزه تمام آستينهای لباس زهرا خانم را قيچی کرده بود........ اولين بار بود که ميديم رويا ناراحته از کنار ما رد ميشه خوب بهش نگاه می کنم اون سال آخر دبيرستانه چقدر قيافه آرامی پيدا کرده کی فکرشو می کنه اين همون آدمه رويا تنها خواهری بود که از دست خواستگارها جون سالم بدر برده بود آخه بقيه خواهرام قبل ديپلم همه ازدواج کرده بودن ولی اون فرق می کردهرکس هم می آمد خواستگاری کلی آبرو ريزی راه می اندخت.می پرسم رويا چی شده نگاه تلخی بهم می کنه ميره توی اتاقش اين روزها بشدت در گير کنکوره احتمالا بهمين خاطره که حسابی پکر شده ولی تازه يک هفته است که شروع کرده درس خوندن يعنی منم موقع کنکور مثل اون ميشم.......... ديگه هيچکس رويا را نه پشت تلويزيون نه توی حياط نه روی درخت نه لب ديوار نديد........... موقع نهار همه دور سفره نشته ايم رويا از در با لبهای آويزان وارد ميشه رضا می پرسه نتيجه کنکور گرفتی با سردی جواب ميده آره سريع ميره توی اتاقش حتما داره برای مرحله دوم می خونه يکم غذا توی ظرف ميکشم می برم براش اين کار خيلی دوست دارم از طرفی هم می دونم اگه من براش غذا نبرم حتما از گرسنگی بی حال ميشه . با سينی وارد اتاقش ميشم ٫ چيه کنکور را خراب کردی خوب دوباره خر خونی کن برای شما دخترها که کاری نداره. بهم از گوشه چشم نگاه می کنه ميگه برو بابا توام ضمناً ظرف غذا رو هم ببر خودم ميام سر سفره غذا می خورم. ظرف ميزارم کف اتاق ٫ پررو خودت بيار ٫ بعد ميام بيرون. مامان ميگه: چشه اينهم که هر دفعه يک سازی می زنه نه به بچگی هاش که از صداش آدم سرسام ميگرفت نه الان که زورش مياد حرف بزنه. حرفهای مامان مثل اين بود که انگار چند تا بار من کرده باشن. تند جواب ميدم بابا خوب کنکور داده تازه هنوز مرحله دوم مونده. مامانم ادامه ميده شما هم با اين کنکور خودتونو ديونه کردين بگو دخترتو که فکرت هزار جا هست چه به کنکور دادن . رويا آرام کنار سفره ميشينه رضا بلند ميگه چيه خراب کردی بابا دخترها بايد زود شوهر کنن برن خونه بخت وبلند می خنده مامانم هم سرشو تکون ميده رويا کاغذ توی دستشو وسط سفره پرت می کنه ميگه اينم نتيجه کنکور. رضا با سرعت کاغذ را قاپ می زنه تندتندچشمهاش روی کاغذ تکون می خوره دوباره آرام کاغذ را وسط سفره رها می کنه حسابی دمق شده آخه اونم سال ديگه کنکور داره وبايد از الان شروع کنه به خوندن. کاغذ را بر می دارم تند تند دنبال رتبه می گردم آره اينجا نوشته رشته پزشکی رتبه داوطلب ۱۲ اها دوباره می خونم ۱۲ درسته می پرم بالا داد ميزنم رتبش ۱۲ شده مامانم يک لبخند ميزنه بقيه هر کدوم به اندازه خودشون خوشحال ميشن رويا ميگه تازه ميفهم چقدر بقيه خنگن منجمله آدمهای که سال بعد کنکور دارن رضا بلند ميشه محکم می زنه پشت کله رويا............صدای خواهشهای رويا مياد هيچ وقت نديده بودم اون با چنين حالت شديد از کسی چيزی بخواد بلند ميگه آخه چی ميشه مردم هرچی بخوان بگن مامان ول کن تو رو خدا خودم کار می کنم اجارشو می دم. مامان ميگه: باز حرف خودتو ميزنی آخه کی ديده دختری توی شهری که خانواده اش زندگی ميکنن بره خونه مجردی بگيره تازه جواب دادشات و پدرتو کی می خواهد بده بگم اين دختر برای چی رفته جدا زندگی کنه ها......... رويا از نظر فکری ديگه از من خيلی دور شده نمی تونم ديگه بفهمم اون چی ميگه اين روزها نزديک کنکور منم هست اما بر خلاف بقيه من نه درس می خونم نه دلهره دارم همش اميدوارم بتونم توی مرحله کشوری المپياد رياضی مقام بيارم به غير از رويا همه مسخره ام می کنن نمی دونم اگه بقيه راست بگن چی ميشه بايد برم سربازی ٫ ذهنمو پاک می کنم نمی خواهم به اين حالت فکر کنم.......... رويا با خوشحالی تندتند وسائل رو توی خونه ميبره بهش ميگم ميشه منم بيام با تو زندگی کنم با سرعت جواب ميده: اگه می خواستم شما پيشم باشين که ديگه چرا خونه جدا بگيرم. خيلی ناراحت ميشم وقتی منو توی اين حال ميبينه ميگه هر وقت خواستی می تونی بيايی ولی حتما يک روزقبلش بهم زنگ بزن بگو........... توی اين ماه اين دفعه چهارمه که دارم زنگ ميزنم هر بار يک چيز جوابم ميده ٫ نمی دونم صبح تا شب توی اون خونه چکار ميکنه چون زهره هم کلاسيش رو توی خيابان می ديدم ميگفت چند وقتی هست که هيچ کلاسی رو توی دانشگاه نمی ياد حتی ميان ترمها رو هم نيومده بده.............رويا پشت تلفن ديگه با من خيلی حرف نمی زنه دوست ندارم اين موضوع را به مامان بگم چون می دونم فقط داد و هوار راه می اندازه ............ رويا روی تراس نشسته مامان بلند بلند داد ميزنه ميگه تو فقط چای بيار٫ بعد برو نمی خواهی که کوه بکنی نميشه بگم دختر ما رو کسی حق نداره ببينه آخه اينها رسمه دختر چرا حاليت نيست تو فقط يک ساعت بيا بعدش برو ٫ به قيافه رويا نگاه می کنم صورتش حسابی لاغر شده خانواده فکر می کنن مال درس خوندن زياده اما فقط من می دونم که اون حتی اين ترم ثبت نام هم نکرده هميشه لباسهای خيلی مرتب می پوشه انگار توی سالن مده ٫ مامان تند تند حرف ميزنه رويا هم فقط با گوشه مانتوش بازی می کنه واصلا هيچی نمی گه ........... خيلی وقته از رويا خبر ندارم از وقتی من هم از خانواده جدا شده ام کمتر از حال بقيه با خبرم به خونه اش زنگ می زنم صدای از پشت تلفن ميگه تا اطلاع ثانوی تلفن قطع می باشد بلند ميشم لباس می پوشم که برم در خونش.......... زنگ را دوباره فشار می دهم شايد خرابه با ضربه های محکم به در می زنم در باز ميشه زن صاحب خونه است اونها طبقه پايين ميشينن بلند ميگه آقا محمد شماييد فکر کنم خواهرتون نيست چند روز گفت می خواهد بره سفر من مواظب خونه باشم آخه نمی دونم چطور برای سفر پول داره ولی اجاره ما رو نمی ده همش ميگه در مورد اجاره فقط با خودم صحبت کنيد الان ۳ ماهه که اجاره نداده. جواب ميدم: حتما سفر واجبی بوده که رفته مياد اجاره شما رو هم ميده ........توراه همش با خودم حرف می زنم آخه کجا رفته برم خونه شايد بقيه بدوننن.......... توی خونه به مامان ميگم با رويا تلفنی حرف زدم حالش خوب بود ٫ مامان ميگه: منکه از اين دختره يک ماهی هست خبر ندارم نميگه مامانی هم هست خانواده ای هم هست آخرش خودشو سر اين درس خوندن ها ميکشه. حالا می فهمم هيچکی ازش خبری نداره........ساعت ۲ شب تلفن زنگ می زنه پتو رو کنار می زنم چشمهامو بزور باز می کنم آخه کی می تونه باشه با ناراحتی گوشی را برميدارم ميگم کيه. صدای رويا در حالی که کمی هم ميلرزه جواب ميده منم محمد حالم خيلی بده سريع از جام بلند ميشم تند می پرسم: چی شده کجای چرا تلفنت وصل نيست از کجا زنگ می زنی . صداش دوباره ميلرزه ميگه ببخشيد ناراحتت کردم هيچی نيست بخواب خداحافظ. الو الو الو........حسابی بهم ريخته شدم تلفن ديشب خيلی اذيتم کرد بلند ميشم به تاکسی تلفنی زنگ می زنم....... تاکسی جلوی در خونه ترمز می زنه با سرعت پياده می شم تندتند زنگ خونه را ميزنم جواب نمياد و مشت به در می کوبم دوباره زن همسايه ظاهر ميشه. چی شده محمد آقا اول صبحی بچه ها خوابن. از رويا خبر ندارين. نمی دونين خونه است يا نه. از کجا بدونم من ۲ روز پيش ديدمش تند تند از پله ها می رفت بالا تازه با ما که اصلا حرف نمی زنه. با ناراحتی بر می گردم ٫ آخه چکار می کنه اين دختر کاش مامان با خونه موافقت نمی کرد کم کم از اين خونه کوچه صاحب خونه بدم ميامد حالا چکار کنم ......... اين روز سوم است که ميام در خونه خبری ازش نيست بايد برم به بقيه بگم. سريع به سمت خونه مامان حرکت می کنم...........مامان بلند بلند داد ميزنه:دلمون خوش بود که تو لااقل ازش خبر داری خوب چرا زودتر نگفتی بزار من اين دختررو ببينم وای اگه بگوش باباش برسه پوست همه ما را می کنه بلند شو بريم خونش ببينيم چه خاکی بايد به سرم بريزم گفتی چند روزه خونش نرفته ۴ روز به دوستاش زنگ زدی نمی دونم برم کلانتری نرم ............جلو در خونه رويا ايستاديم صاحب خونه با زور در خانه رويا را باز می کنه بوی تندی بيرون ميزنه معلوم نيست بوی چيه يکسالی بود دوست داشتم بدونم توی اين خونه چه خبره . توی خونه پر ته سيگار است کاش به مامان نگفته بودم بياد ٫ خودم هم نمی دونستم رويا سيگار ميکشه نمی دونم چرا توی اتاق ته سيگارها ولو است تمام اطراف خونه سيگار خاموش کردن همه روژلبی است اکثر سيگارها تا نصفه کشيده شده بوی خيلی بدی از طرف حمام و دستشوی مياد در دستشويی را باز می کنم چيز بجز ته سيگارها که کف آن خاموش شده نمی بينم پس اين بوی تند مال چيه بطرف حمام ميرم در باز می کنم . نه نه نه نه نمی تونه درست باشه .............نمی دونم چرا اصلا گريه ام نمی گيره هيچی توی فکرم ندارم که بهش فکر کنم آرام خاکهای روی قبر را بادست مشت می کنم رضا زير بقلم را ميگيره از بس گيره کرده چشمهايش پف کردن نمی دونستم اينقدر رويا را دوست داره يعنی من دوستش ندارم چرا حتی يک قطره اشک هم نمی ريزم شايد رويا نمرده آره رويا نمرده حتما رفته با دوستاش بيرون بياد خونه به من زنگ ميزنه راستی يادم باشه برم در خونه همکلاسيش شايد اونا بدونه رويا کجا رفته فردا ميرم امروز کلی مهمون داريم همه اين ادمها ميان خونه ما. کاش مهمون نداشتيم رويا از مهمون خوشش نمياد..................دوباره بقيه جملات دفترچه را بياد ميارم ---انسان چيزی نيست جز لحظه ای از توهم خدا هر آنچه مايه رنج ابدی بود به انسان داده شد تا خالق او بتواند چند صباحی بيشتر بيارامد. خالق تنها اسير انزوای خويش است او با آفرينش خواست تنهای خود را تقسيم نمايد اما گريزی از حقيقت خود ندارد...---بايد سعی کنم کمتر اين مطالب را بخوانم يادمه روزی که با هم اين دفترچه را خريديم دو تای عين هم گرفته بوديم رويا تو اون لحظه گفت: بيا توی اين دفترچه ها فقط حرفهای قشنگمون را برای هم بنويسيم راستی دفترچه من کجاست فکر کنم بايد ته کمدم باشه . بلند ميشم دفترچه را باز می کنم خالی خالی است روی صفحه اول شروع به نوشتن ميکنم.-----هر چقدر آگاه باشي باز چيزي هست که در تو انديشه تنهاي را آشکار کند و تنهاي بزرگترين حقيقتي است که از آن هيچگاه نمي توان گريخت............
کم حوصلگی
این روزها خیلی عبوس و گرفته شده ام اصلا حوصله هیچ چیزی را ندارم و تمام تلاش را می کنم تا کمتر با اطرافیانم در ارتباط باشم تا نکند حرفی بگویم که باعث آزار آنها شود هرچند به درستی می دانم که این هم خواهد گذشت و تنها به زمان احتیاج دارم تا دوباره سر حال و با نشاط بشوم اما چیزی که مهم هست شرایطی است که اکنون در گیرش هستم الان تو حالتی هستم که باید تصمیمات زیادی را هم زمان بگیرم و از نظر زمانی محدودیت دارم چون قرار داد کاری و ویزای اقامت هر دو در حال پایان است و همه آن تصمیمات به نوعی هم به هم مربوتند یعنی با انجام یکی از آنها بقیه در خطر می افتند تصمیماتی مثل برگشتن به ایران یا رفتن به یک کشور سوم , یا تشکیل خانواده با یک دوست خارجی که مدتها رابطه داری و دوستش داری یا یک هم وطن که چیز زیادی از او نمی دانی , ماندن در کشوری مثل ژاپن پر از امکانات برای تحقیق یا رفتن به کشوری که لااقل بتوانی با مردمش کمی رابطه اجتماعی داشته باشی , هزینه کردن برای لذت بردن در زمان اکنون یا پس انداز کردن برای فردای نامعلوم و غیره و غیره ... کاش می شد به تمام آنها درزمان واحد بهترین جواب را داد ....

************.............................*************
*****************........................******************
*************************سلام*************************
*******************************....******************************
************************* دوستان گرامی***********************
********************************************************************
****************** به وبلاگ کلبه سوگلی مشکین خوش آمدید************
******************************************************************
**********www.t2h33962.blogfa.com********
***********شادی شما افتخار ماست*************
****************************************************
*********************************************
*********نظر یادتون نره*********
*********************************
********عادل******
******************
***********
*******
***
*
اون روز كه بهم گفت به اون بگو باهام دوس شه ...
پاك اعصابم داغون شد ...
پسره ي عوضي هر كي رو مي بينه عاشقش مي شه ....
بهش گفتم من مث توِآشغال از اين كثافت كاريا نمي كنم ......
بابا آخه من مي شناسمت ......
مي گه نه واقعا دوسش دارم ...
اون موقع كه بهش گفتم تو به بلوغ فكري نرسيدي ..
داشت از حرص مي تركيد فك مي كنم مي خواست منو خفه كنه ..كارد مي زدي خونش در نمي اومد ...
بهم مي گه من ديگه با هيشكي دوس نيستم ..
هه ...آمارت دست منه عوضي ..همون روز كه سيمكارتتو عوض كردي اول از همه شمارتو به اون دخترك كه من ازش متنفرم دادي ......
اون روزي كه بهم گفتي تو چقد رزلي مي خواستم برم بميرم ....
ولي نه اگه اين كارا نشونه ي رزل بودنمه پس مي خوام تا آخر عمرم رزل باشم .....
آره پسر ...تا آخر عمرم رزالت وجودم تمومي نداره .....
پ.ن:متنفرم از دروغ
پ.ن:متنفرم از احمقايي مث تو
م
ت
ن
ف
ر...........
از میان سه گزینه مطرح؛ رئیس جمهور به زودی نام مدیرعامل بانک قرض الحسنه را اعلام می کند سه گزینه محمود بهمنی عضو هیئت مدیره بانک ملی، عبدالله طالبی مدیرعامل سابق بانک پارسیان و علیرضا حیدر آبادی عضو هیئت مدیره بانک سپه به عنوان سه گزینه اصلی مدیرعاملی بانک قرض الحسنه انتخاب شدند. |
سه شنبه 17 مهر 1386 / شماره خبر : 8310 / تعداد نمايش خبر : 15
میگذشت.ناگهان از بین دواتومبیل پارک شده در کنار خیابان پسربچه ای پاره آجری به
سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مردپایش را روی ترمز گذاشت
وسریع پیاده شد ودید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.به طرف پسرک رفته واورا
سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مردرابه سمت پیاده
رو. جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخداربه زمین افتاده بودجلب کند. پسرک
گفت: آقا اینجا خیابان خلوتی است وبه ندرت کسی از آن عبور میکند. برادر بزرگم از
روی صندلی چرخدارش بر زمین افتاده ومن قدرت کافی برای بلند کردنش را ندارم.
برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.مرد که
انسانی فهمیده ای بود . بسیارمتاثر شد واز پسر عذر خواهی کرده وبرادر پسرک را
بلند کردوروی صندلی نشاند.بعد سوار اتومبیل گرانقیمتش شد وبه راهش ادامه داد...
((در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیدکه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما
پاره آجر بطرفتان پرتاب کنند)) !!!
سلام عزيزان من
از اينكه قدمهاي مباركتان را به اين سايت گذاشته ايد بي نهايت سپاسگذارم
فقط من يه چيزي رو نميدونم با اينكه زياد تبليغ ميكنم ولي همچنان با مشكل كمبود بازديد كننده مواجهم
خواهش ميكنم اونايي كه پاشون به اين سايت باز ميشه يه رد پايي از خودشون به جا بگذارند
ممنون![]()





